<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>رشحه</title>
		<link>https://rashhe.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://rashhe.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>چلاق</title>
			<link>https://rashhe.kowsarblog.ir/چلاق</link>
			<pubDate>15:00:00 +0430 چهارشنبه، 28 خرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>مهیار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1015438@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​هوالمحبوب&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;زنجیر موتور شل بود. مثل نفله‌ای که دو نفر از دو طرف به باد کتکش گرفته‌اند ، به قابش میخورد: تالاق تالاق تالاق&amp;#8230; خسته بودم. باور کن روی همان موتور چندبار چشم‌هایم روی هم رفت. چندثانیه همان‌طور دست به فرمان، دم خیابان خجسته خوابیدم.پیام دادی. من لرزش گوشی را پشت موتور احساس نمی‌کردم جز وقتی که تو پیام می‌دادی.می‌فهمیدم. نمیدانم چطور &amp;#8230; توی پیام شکوه کردی.گفتی حالا که پاهایت چلاق شده بداخلاق شده‌ای. فهمیدم بهانه است. صدای تالاق تالاق بیشتر شد. موتور لرزید.پنچر شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این‌بار روی باک نشستم و راه افتادم. نمی‌شد آن‌جا جوابت را بدهم. باید می‌رسیدم خانه. نه، آن‌جا نمی‌شد حرف زد. باید سرت داد می‌زدم. آنقدر فریاد می‌کشیدم که برای هیچ‌کس توی محل پرده گوش نماند.&lt;br /&gt;
-آره، من چلاق شدم. ولی نگاه‌های توئه که تغییر کرده نه من. تو دیگه بعد از چلاق شدنم فرشته قبلی نیستی&amp;#8230;&lt;br /&gt;
چقدر بد که دیگر سیگاری نبودم! آن‌جا باید سیگار می‌کشیدم. این کوفتی را بخاطر تو ترک کردم. صدای تالاق تالاق می‌آمد. موتور بالا و پایین می‌شد. هوا ابری بود. رگ باران گرفت. همین اولش همه تنم خیس شد. نمی‌شد جلوتر رفت. موتور را بردم زیر یک سایبان. مغازه بغلی تریا ثریا که بستنی زعفرانی‌هایش را دوست داشتی. میخواستم موتور را پارک کنم. پای چلاقم کم آورد.موتور افتاد روی پایم.بنزین موتور از زیر باک می‌ریخت روی شلوارم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تو هنوز پیام می‌دادی. نمی‌توانستم بلند شوم. به زور گوشی را از جیبم بیرون کشیدم. بوی تند بنزین خفه‌ام کرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp; -ببین اگه دوستم داشتی جواب می‌دادی. بی‌لیاقت&amp;#8230;&lt;br /&gt;
کسی پیدا شد و موتور را از رویم بلند کرد.&lt;br /&gt;
نشستم روی پله یک مغازه. پاهایم زق میزد. گوشی توی دستم بود. ترسیدم اگر زنگ نزنم از دستت بدهم. من هنوز نمی‌دانستم باید پشت این گوشی لعنتی چه بگویم. باید فکر می‌کردم.همه چیز را کنار هم می‌چیدم. گمانم فهمیدی میخواهم زنگت بزنم. پیش دستی کردی. زودتر پیام دادی. خداحافظی کردی. بعد آن زنگ زدم. چند بار.چندین سال.روزی ده بار. اما جواب ندادی. در یک لحظه فراموش کردی. خوش بحالت&amp;#8230; اما آخر نفهمیدم به پدرت چه گفتی. پدرت نپرسید این پسری که بخاطر تو این‌همه از من سیلی خورد، کجاست؟ یک دفعه چرا غیبش زد؟ تو به او چه جواب دادی؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;امروز گوشی قدیمی‌ام را بعد چند سال روشن کردم. شماره تو توی مخاطبینش بود.اسم مستعارت را یادت می‌آید؟جهان آرا&amp;#8230; تا دیدم شوری اشک تا قلوه چشم‌هایم را سوزاند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-اسم منو تو گوشیت چی سیو کردی؟&lt;br /&gt;
-جهان‌آرا&amp;#8230;&lt;br /&gt;
- دیووونه، چرا؟&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;من آن شعر حافظ را برایت خواندم:&quot;مرا به کار جهان هرگز التفات نبود/رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست&amp;#8221;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;راستش این‌روزها زیاد می‌سوزند. چشم‌هایم را می‌گویم. نه بخاطر اشک. خوابشان نمی‌برد. بعد ۳ روز به زور آرامبخش می‌خوابم. پدرم،خواهرهام، برادرم، دوست‌هایم، همه مسخره‌ام می‌کنند. در مورد خواب&amp;#8230; فکر ‌می‌کنند زیاد می‌خوابم. دوست ندارند بفهمند قضیه چیست. من‌ هم دوست ندارم بفهمند. کاش هیچ‌وقت نمیخوابیدم. توی خواب تنگی نفس می‌گیرم. خواب می‌بینم آتش گرفته‌ام. همان روز&amp;#8230; با همان بنزین‌های موتور&amp;#8230;&lt;/p&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​هوالمحبوب</p>

<p>&nbsp;زنجیر موتور شل بود. مثل نفله‌ای که دو نفر از دو طرف به باد کتکش گرفته‌اند ، به قابش میخورد: تالاق تالاق تالاق&#8230; خسته بودم. باور کن روی همان موتور چندبار چشم‌هایم روی هم رفت. چندثانیه همان‌طور دست به فرمان، دم خیابان خجسته خوابیدم.پیام دادی. من لرزش گوشی را پشت موتور احساس نمی‌کردم جز وقتی که تو پیام می‌دادی.می‌فهمیدم. نمیدانم چطور &#8230; توی پیام شکوه کردی.گفتی حالا که پاهایت چلاق شده بداخلاق شده‌ای. فهمیدم بهانه است. صدای تالاق تالاق بیشتر شد. موتور لرزید.پنچر شد.</p>

<p>این‌بار روی باک نشستم و راه افتادم. نمی‌شد آن‌جا جوابت را بدهم. باید می‌رسیدم خانه. نه، آن‌جا نمی‌شد حرف زد. باید سرت داد می‌زدم. آنقدر فریاد می‌کشیدم که برای هیچ‌کس توی محل پرده گوش نماند.<br />
-آره، من چلاق شدم. ولی نگاه‌های توئه که تغییر کرده نه من. تو دیگه بعد از چلاق شدنم فرشته قبلی نیستی&#8230;<br />
چقدر بد که دیگر سیگاری نبودم! آن‌جا باید سیگار می‌کشیدم. این کوفتی را بخاطر تو ترک کردم. صدای تالاق تالاق می‌آمد. موتور بالا و پایین می‌شد. هوا ابری بود. رگ باران گرفت. همین اولش همه تنم خیس شد. نمی‌شد جلوتر رفت. موتور را بردم زیر یک سایبان. مغازه بغلی تریا ثریا که بستنی زعفرانی‌هایش را دوست داشتی. میخواستم موتور را پارک کنم. پای چلاقم کم آورد.موتور افتاد روی پایم.بنزین موتور از زیر باک می‌ریخت روی شلوارم.</p>

<p>تو هنوز پیام می‌دادی. نمی‌توانستم بلند شوم. به زور گوشی را از جیبم بیرون کشیدم. بوی تند بنزین خفه‌ام کرد.<br />
&nbsp; -ببین اگه دوستم داشتی جواب می‌دادی. بی‌لیاقت&#8230;<br />
کسی پیدا شد و موتور را از رویم بلند کرد.<br />
نشستم روی پله یک مغازه. پاهایم زق میزد. گوشی توی دستم بود. ترسیدم اگر زنگ نزنم از دستت بدهم. من هنوز نمی‌دانستم باید پشت این گوشی لعنتی چه بگویم. باید فکر می‌کردم.همه چیز را کنار هم می‌چیدم. گمانم فهمیدی میخواهم زنگت بزنم. پیش دستی کردی. زودتر پیام دادی. خداحافظی کردی. بعد آن زنگ زدم. چند بار.چندین سال.روزی ده بار. اما جواب ندادی. در یک لحظه فراموش کردی. خوش بحالت&#8230; اما آخر نفهمیدم به پدرت چه گفتی. پدرت نپرسید این پسری که بخاطر تو این‌همه از من سیلی خورد، کجاست؟ یک دفعه چرا غیبش زد؟ تو به او چه جواب دادی؟<br />
&nbsp;امروز گوشی قدیمی‌ام را بعد چند سال روشن کردم. شماره تو توی مخاطبینش بود.اسم مستعارت را یادت می‌آید؟جهان آرا&#8230; تا دیدم شوری اشک تا قلوه چشم‌هایم را سوزاند.</p>

<p>-اسم منو تو گوشیت چی سیو کردی؟<br />
-جهان‌آرا&#8230;<br />
- دیووونه، چرا؟&nbsp;<br />
&nbsp;من آن شعر حافظ را برایت خواندم:"مرا به کار جهان هرگز التفات نبود/رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست&#8221;<br />
&nbsp;راستش این‌روزها زیاد می‌سوزند. چشم‌هایم را می‌گویم. نه بخاطر اشک. خوابشان نمی‌برد. بعد ۳ روز به زور آرامبخش می‌خوابم. پدرم،خواهرهام، برادرم، دوست‌هایم، همه مسخره‌ام می‌کنند. در مورد خواب&#8230; فکر ‌می‌کنند زیاد می‌خوابم. دوست ندارند بفهمند قضیه چیست. من‌ هم دوست ندارم بفهمند. کاش هیچ‌وقت نمیخوابیدم. توی خواب تنگی نفس می‌گیرم. خواب می‌بینم آتش گرفته‌ام. همان روز&#8230; با همان بنزین‌های موتور&#8230;</p>]]></content:encoded>
								<comments>https://rashhe.kowsarblog.ir/چلاق#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://rashhe.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1015438</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شگرف چون...</title>
			<link>https://rashhe.kowsarblog.ir/شگرف-چون</link>
			<pubDate>00:13:00 +0430 دوشنبه، 22 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>مهیار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">991337@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​هوالمحبوب&lt;br /&gt;
بیا از این بالا ببین! چقدر انسان تنهاست! میدانم از وقتِ هبوط تنها بود؛ اما از آن پس روزبه‌روز تنهاتر نشده؟ خیلی تنهاتر؟&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
دو گروه اند:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- عده‌ای احساس تنهایی‌شان بخاطر احساس بی‌پناهی است.&lt;br /&gt;
خیلی‌هاشان اینطورند، شاید بیشترشان&amp;#8230; خب وقتی آدم احساس تنهایی کند، اگر هیچ راهی به بیرون رفتن پیدا نکند، راهی برای رهایی از چنگ این احساس، بالاخره خود را به چیزی سرگرم می‌کند.&amp;nbsp; سرگرمی زاده بی‌پناهی است. آدمِ بی‌پناه هنرش هم برای سرگرمی است؛ در خدمت فراموشی آن احساس لعنتی. اما چه هنر عمیقی&amp;#8230;! هرچه بی‌پناه‌تر ،هنرمندتر&amp;#8230;! چنان سرش گرم می‌شود که همه چیز را فراموش کند. اصلا یادش نمی‌آید روزی تنها بود. توی همین ایامِ قرنطینه فقط بشمار مردمی را که تمام پناهشان هنرشان بود و بس&amp;#8230; و چه هنرهای شگرفی&amp;#8230;! این‌ها فقط از دست انسان بی‌پناه برمی‌آید. انسانی که چیزی برای از دست دادن ندارد. درست مثل یک مادر به‌وقتِ نجات بچه اش&amp;#8230; هنر این آدم‌ها یادآور بی‌پناهی‌شان است. بی‌پناهیِ دامان‌گیری که ۴۰۰ سال است هر روز بیشتر می‌شود. و چه بی پناهی شگرفی&amp;#8230; شگرف مثل برادران کارامازوف&lt;br /&gt;
داستایفسکی، موسیقی ونجلیس، مِمِنتوی نولان&amp;#8230; خوب ببین. قشنگ نیستند؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-اما این‌ها همه مردم نیستند.عده‌ای دیگر احساس تنهایی‌شان از بی‌پناهی نیست، که از غم فراق است. امید دارند روزی به آغوشِ کسی برمی‌گردند. این‌ها هم دست‌به‌دامانِ هنر می‌شوند، که هنر در سرشت همه آدم هاست. اما هنرشان عجیب بوی فراق و آرزوی وصال می‌دهد؛ بوی غزل حافظ، مناجات نامه خواجه عبدالله یا نینوای فرشچیان&amp;#8230; این‌ها فراموش نمی‌کنند؛ برعکس، هر روز به یاد می‌آورند. فراموشی برای این‌ها ننگ است. این‌ها هم احساس تنهایی‌شان این‌قدر شدید نبود.بعد از غیبت امامشان بیشتر شد. از ۴۰۰ سال پیش خیلی بیشتر&amp;#8230; بنی اسرائیل ۴۰ سال در بیابان بدونِ موسی رها شدند. این‌ها ۱۲۰۰ سال&amp;#8230;! ۱۲۰۰ سال رها در بیابانِ غیبت&amp;#8230;! اشک می‌ریزند و ناله می‌کنند تا آن آغوش برگردد.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
ناچشیده جرعه ای از جام او/عشق بازی میکنم با نام او&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
- بعضی هم لحظه‌ای جزو اولی‌ها‌‌اند و لحظه‌ای جزو دومی ها&amp;#8230; آن‌ها که هنوز انتخاب نکردند یا آن‌ها که هر دوطرف را می‌خواهند.چه باید بکنند؟&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
از این بالا نگاه کردن خیلی سخت است&amp;#8230;!&lt;/p&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​هوالمحبوب<br />
بیا از این بالا ببین! چقدر انسان تنهاست! میدانم از وقتِ هبوط تنها بود؛ اما از آن پس روزبه‌روز تنهاتر نشده؟ خیلی تنهاتر؟<br />
.<br />
دو گروه اند:</p>

<p>- عده‌ای احساس تنهایی‌شان بخاطر احساس بی‌پناهی است.<br />
خیلی‌هاشان اینطورند، شاید بیشترشان&#8230; خب وقتی آدم احساس تنهایی کند، اگر هیچ راهی به بیرون رفتن پیدا نکند، راهی برای رهایی از چنگ این احساس، بالاخره خود را به چیزی سرگرم می‌کند.&nbsp; سرگرمی زاده بی‌پناهی است. آدمِ بی‌پناه هنرش هم برای سرگرمی است؛ در خدمت فراموشی آن احساس لعنتی. اما چه هنر عمیقی&#8230;! هرچه بی‌پناه‌تر ،هنرمندتر&#8230;! چنان سرش گرم می‌شود که همه چیز را فراموش کند. اصلا یادش نمی‌آید روزی تنها بود. توی همین ایامِ قرنطینه فقط بشمار مردمی را که تمام پناهشان هنرشان بود و بس&#8230; و چه هنرهای شگرفی&#8230;! این‌ها فقط از دست انسان بی‌پناه برمی‌آید. انسانی که چیزی برای از دست دادن ندارد. درست مثل یک مادر به‌وقتِ نجات بچه اش&#8230; هنر این آدم‌ها یادآور بی‌پناهی‌شان است. بی‌پناهیِ دامان‌گیری که ۴۰۰ سال است هر روز بیشتر می‌شود. و چه بی پناهی شگرفی&#8230; شگرف مثل برادران کارامازوف<br />
داستایفسکی، موسیقی ونجلیس، مِمِنتوی نولان&#8230; خوب ببین. قشنگ نیستند؟</p>

<p>-اما این‌ها همه مردم نیستند.عده‌ای دیگر احساس تنهایی‌شان از بی‌پناهی نیست، که از غم فراق است. امید دارند روزی به آغوشِ کسی برمی‌گردند. این‌ها هم دست‌به‌دامانِ هنر می‌شوند، که هنر در سرشت همه آدم هاست. اما هنرشان عجیب بوی فراق و آرزوی وصال می‌دهد؛ بوی غزل حافظ، مناجات نامه خواجه عبدالله یا نینوای فرشچیان&#8230; این‌ها فراموش نمی‌کنند؛ برعکس، هر روز به یاد می‌آورند. فراموشی برای این‌ها ننگ است. این‌ها هم احساس تنهایی‌شان این‌قدر شدید نبود.بعد از غیبت امامشان بیشتر شد. از ۴۰۰ سال پیش خیلی بیشتر&#8230; بنی اسرائیل ۴۰ سال در بیابان بدونِ موسی رها شدند. این‌ها ۱۲۰۰ سال&#8230;! ۱۲۰۰ سال رها در بیابانِ غیبت&#8230;! اشک می‌ریزند و ناله می‌کنند تا آن آغوش برگردد.<br />
.<br />
ناچشیده جرعه ای از جام او/عشق بازی میکنم با نام او<br />
.<br />
- بعضی هم لحظه‌ای جزو اولی‌ها‌‌اند و لحظه‌ای جزو دومی ها&#8230; آن‌ها که هنوز انتخاب نکردند یا آن‌ها که هر دوطرف را می‌خواهند.چه باید بکنند؟<br />
.<br />
.<br />
از این بالا نگاه کردن خیلی سخت است&#8230;!</p>]]></content:encoded>
								<comments>https://rashhe.kowsarblog.ir/شگرف-چون#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://rashhe.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=991337</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>درکِ یک "آن"...</title>
			<link>https://rashhe.kowsarblog.ir/درکِ-یک-آن-1</link>
			<pubDate>05:43:00 +0430 یکشنبه، 10 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>مهیار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">948627@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​هوالمحبوب&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک حس متعین از زندگی&amp;#8230;&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
یک &amp;#8220;آن&quot;&amp;#8230;&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
درک حضوری از یک &amp;#8220;لحظه&quot;&amp;#8230;&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
چقدر ما از اینها در زندگی داریم!چقدر پیچیده ایم!چقدر لایه و نقاب داریم!هرکس کوهی از این احساس ها پشت چهره دارد.بعضیش را به احدی نمیتواند بگوید.اگر هم بگوید کسی درک نمیکند.گاهی یک صدا،یک آهنگ،یک بو،یک تابلو،یک رنگ،یک نوشته،یک دیوار ترک خورده، یک غروب،یک لمس و هزار چیز ریز و درشت ما را به چه خاطره ها که نمیکشاند.&lt;br /&gt;
چه تاثیر ها که در زندگی ما نداشته&amp;#8230;بعضیش دردناکند.بعضیش نه،مایه آرامش اند.بعضی شورآفرین اند و بعضی مخدر.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
همین چند روز پیش بود تیتراژی از سریالی را شنیدم.سریال برای ۱۰ سال پیش است.مادرم خیلی دوستش داشت.با پدرم سه نفری میدیدیمش. سریال که به آخر رسید، دیگر نه پدرم کنارم بود و نه مادرم.آخرین قسمت، آخرین تیتراژ وشعری که شاعرش انگار برای ما سروده بود.۱۰ سال پیش.با خواهرها و برادرهایم آخرین قسمت را دیدیم.به تیتراژ که رسیدیم همه گریه کردند.وقتی باز آن صدا،آن آهنگ،آن شروع،حتی آن بازیگر خاص را میبینم به یاد یک لحظه میفتم.لحظه ای که با همه خواهر ها و برادرهایم تیتراژ آخرین قسمت را گوش میدادیم و مادر کنارمان نبود.با آن حس هیجان دنبال کردن سریال ها&amp;#8230;۱۰ روز پیشش داشتم این فیلم را با او میدیدم ولی بعد از ده روز، دیگر نبود.به همین سادگی و هولناکی&amp;#8230;&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
حس آن لحظه ام را برای کسی میتوانستم بگویم؟نه&amp;#8230;&lt;br /&gt;
و چقدر از این لحظه ها دارم و داریم!&lt;br /&gt;
شاید اگر آن لحظات را نچشیده بودم، هیچوقت اینچیزها را نمیفهمیدم.فهم من به این چیزها قد نمیدهد.اینکه &amp;#8220;حسِ در لحظه&quot;ی مردم را نمیشود فهمید.خیلی کسی هنر کند تنها به آن نزدیک شود.تازه این مثال سرراستش بود.اثرات دردها و رنج های ما خیلی بیشتر از این حرفهاست.خیلی بیشتر&amp;#8230;&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
بعد از گران شدن بنزین یکی از مسؤولین مصاحبه کرد و گفت:البته بعضی از مردم سختشان خواهد بود ولی کشور به این طرح احتیاج داشت.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&amp;#8220;بعضی از مردم سختشان خواهد بود&amp;#8221;&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
سختی مردم را چه کسی درک میکند؟چه کسی حال آن دختری را درک میکند که از زور لنگی و شلی به یک کارگر افغان شوهرش دادند. شوهر شناسنامه ای نداشت و به تبعش بچه هایش هم شناسنامه دار نشدند.کارت ملی هم هیچ&amp;#8230;هنوز پولی،یارانه ای، به حسابشان واریز نمیشود.با سه بچه که یکیشان همان بچگی ذات الریه گرفت و مرد و هیچ بیمارستانی پذیرایش نبود.وقتی همه چیز گرانتر شد، از فردایش کدام یک از ما، کدام مسؤول، کنارش بود؟ وقتی به بقالی سر کوچه رفت و نتوانست یک رب برای خانه اش بگیرد؟&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
راستش میلیونها برابر جمعیت کل انسانهای تاریخ مثال هست.و این یعنی&amp;nbsp; سختی درک زندگی.زندگی پیچیده است چون انسان پیچیده است.درک یک انسان سخت است.در هر رشته ای و منصبی و حالی&amp;#8230;&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&amp;#8220;درکِ آن&quot;ی از زندگیِ یک مسؤول مملکت که تصمیمش روی زندگی میلیونها نفر با هزاران عقیده و سلیقه مختلف اثر میگذارد.&quot;درک لحظه&quot;ای از روزگار بچه هفت ساله ای که معتاد شد، دختر شهید مدافع حرم بی سر، مادر پسری که در حادثه هواپیمایی تکه تکه شد،حتی و حتی درک خویشتن&amp;#8230;همه سخت است،پیل افکن،طاقت فرسا&amp;#8230;&lt;br /&gt;
.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این نامهربانی ها و به جان هم پریدن های این روزهایمان یک دلیلش بخاطر نفهمیدن همین پیچیدگی است.آنکس که زیر بار خفت تن فروشی میرود هزاران درد،هزاران &amp;#8220;حسِ در لحظه&amp;#8221; او را به این روز انداخته.کارش اشتباه است؟حتما&amp;#8230; ولی حد مجازاتش را، یا حتی بخشیده شدن یا نشدنش را کدام ترازوی عدالت میتواند به سرراستیِ قضاوتِ ساده انگارانه ی ما بسنجد؟&lt;br /&gt;
چه کسی برایش پدری کرده؟چه کسی دست بر سرش کشیده؟چه کسی زیر پر و بالش را گرفته؟&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
اصلا چه کسی برای یتیمی انسان اشک میریزد؟او را میفهمد؟از غمش غمگین میشود و از شادی او شاد؟&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
پ.ن:&lt;br /&gt;
۱-ما حال و وقتِ شنیدن، دیدن و خواندن نداریم.زود نتیجه میخواهیم.زود قضاوت میکنیم.سریع رنجور میشویم.سریع نامهربان میشویم.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;۲-قضاوت سخت است.آنطور که شیخ اعظم هم توصیه میکرد ابدا زیر بارش نروید.قضاوت، خدا میخواهد یا مرد خدایی&amp;#8230;اگر سریع به قضاوتی رسیدیم، بدانیم راه را اشتباه آمده ایم.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
۳-خوش به حال آنکس که صاحب دارد.آنکه حتی در نهایت غور و غوطه در فلاکت و عصیان و گناه میداند که صاحبش همه اینها را میفهمد.تک تک احساسات او را میشناسد، بهتر از خود او&amp;#8230;غم یتیمی اش را میخورد.از همه بیشتر&amp;#8230;در شب شادی اش هم شادترین است.از همه شادتر&amp;#8230;&lt;/p&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​هوالمحبوب</p>

<p>یک حس متعین از زندگی&#8230;<br />
.<br />
یک &#8220;آن"&#8230;<br />
.<br />
درک حضوری از یک &#8220;لحظه"&#8230;<br />
.<br />
چقدر ما از اینها در زندگی داریم!چقدر پیچیده ایم!چقدر لایه و نقاب داریم!هرکس کوهی از این احساس ها پشت چهره دارد.بعضیش را به احدی نمیتواند بگوید.اگر هم بگوید کسی درک نمیکند.گاهی یک صدا،یک آهنگ،یک بو،یک تابلو،یک رنگ،یک نوشته،یک دیوار ترک خورده، یک غروب،یک لمس و هزار چیز ریز و درشت ما را به چه خاطره ها که نمیکشاند.<br />
چه تاثیر ها که در زندگی ما نداشته&#8230;بعضیش دردناکند.بعضیش نه،مایه آرامش اند.بعضی شورآفرین اند و بعضی مخدر.<br />
.<br />
همین چند روز پیش بود تیتراژی از سریالی را شنیدم.سریال برای ۱۰ سال پیش است.مادرم خیلی دوستش داشت.با پدرم سه نفری میدیدیمش. سریال که به آخر رسید، دیگر نه پدرم کنارم بود و نه مادرم.آخرین قسمت، آخرین تیتراژ وشعری که شاعرش انگار برای ما سروده بود.۱۰ سال پیش.با خواهرها و برادرهایم آخرین قسمت را دیدیم.به تیتراژ که رسیدیم همه گریه کردند.وقتی باز آن صدا،آن آهنگ،آن شروع،حتی آن بازیگر خاص را میبینم به یاد یک لحظه میفتم.لحظه ای که با همه خواهر ها و برادرهایم تیتراژ آخرین قسمت را گوش میدادیم و مادر کنارمان نبود.با آن حس هیجان دنبال کردن سریال ها&#8230;۱۰ روز پیشش داشتم این فیلم را با او میدیدم ولی بعد از ده روز، دیگر نبود.به همین سادگی و هولناکی&#8230;<br />
.<br />
حس آن لحظه ام را برای کسی میتوانستم بگویم؟نه&#8230;<br />
و چقدر از این لحظه ها دارم و داریم!<br />
شاید اگر آن لحظات را نچشیده بودم، هیچوقت اینچیزها را نمیفهمیدم.فهم من به این چیزها قد نمیدهد.اینکه &#8220;حسِ در لحظه"ی مردم را نمیشود فهمید.خیلی کسی هنر کند تنها به آن نزدیک شود.تازه این مثال سرراستش بود.اثرات دردها و رنج های ما خیلی بیشتر از این حرفهاست.خیلی بیشتر&#8230;<br />
.<br />
بعد از گران شدن بنزین یکی از مسؤولین مصاحبه کرد و گفت:البته بعضی از مردم سختشان خواهد بود ولی کشور به این طرح احتیاج داشت.<br />
.<br />
&#8220;بعضی از مردم سختشان خواهد بود&#8221;<br />
.<br />
سختی مردم را چه کسی درک میکند؟چه کسی حال آن دختری را درک میکند که از زور لنگی و شلی به یک کارگر افغان شوهرش دادند. شوهر شناسنامه ای نداشت و به تبعش بچه هایش هم شناسنامه دار نشدند.کارت ملی هم هیچ&#8230;هنوز پولی،یارانه ای، به حسابشان واریز نمیشود.با سه بچه که یکیشان همان بچگی ذات الریه گرفت و مرد و هیچ بیمارستانی پذیرایش نبود.وقتی همه چیز گرانتر شد، از فردایش کدام یک از ما، کدام مسؤول، کنارش بود؟ وقتی به بقالی سر کوچه رفت و نتوانست یک رب برای خانه اش بگیرد؟<br />
.<br />
راستش میلیونها برابر جمعیت کل انسانهای تاریخ مثال هست.و این یعنی&nbsp; سختی درک زندگی.زندگی پیچیده است چون انسان پیچیده است.درک یک انسان سخت است.در هر رشته ای و منصبی و حالی&#8230;<br />
.<br />
&#8220;درکِ آن"ی از زندگیِ یک مسؤول مملکت که تصمیمش روی زندگی میلیونها نفر با هزاران عقیده و سلیقه مختلف اثر میگذارد."درک لحظه"ای از روزگار بچه هفت ساله ای که معتاد شد، دختر شهید مدافع حرم بی سر، مادر پسری که در حادثه هواپیمایی تکه تکه شد،حتی و حتی درک خویشتن&#8230;همه سخت است،پیل افکن،طاقت فرسا&#8230;<br />
.</p>

<p>این نامهربانی ها و به جان هم پریدن های این روزهایمان یک دلیلش بخاطر نفهمیدن همین پیچیدگی است.آنکس که زیر بار خفت تن فروشی میرود هزاران درد،هزاران &#8220;حسِ در لحظه&#8221; او را به این روز انداخته.کارش اشتباه است؟حتما&#8230; ولی حد مجازاتش را، یا حتی بخشیده شدن یا نشدنش را کدام ترازوی عدالت میتواند به سرراستیِ قضاوتِ ساده انگارانه ی ما بسنجد؟<br />
چه کسی برایش پدری کرده؟چه کسی دست بر سرش کشیده؟چه کسی زیر پر و بالش را گرفته؟<br />
.<br />
اصلا چه کسی برای یتیمی انسان اشک میریزد؟او را میفهمد؟از غمش غمگین میشود و از شادی او شاد؟<br />
.<br />
پ.ن:<br />
۱-ما حال و وقتِ شنیدن، دیدن و خواندن نداریم.زود نتیجه میخواهیم.زود قضاوت میکنیم.سریع رنجور میشویم.سریع نامهربان میشویم.<br />
.<br />
&nbsp;۲-قضاوت سخت است.آنطور که شیخ اعظم هم توصیه میکرد ابدا زیر بارش نروید.قضاوت، خدا میخواهد یا مرد خدایی&#8230;اگر سریع به قضاوتی رسیدیم، بدانیم راه را اشتباه آمده ایم.<br />
.<br />
۳-خوش به حال آنکس که صاحب دارد.آنکه حتی در نهایت غور و غوطه در فلاکت و عصیان و گناه میداند که صاحبش همه اینها را میفهمد.تک تک احساسات او را میشناسد، بهتر از خود او&#8230;غم یتیمی اش را میخورد.از همه بیشتر&#8230;در شب شادی اش هم شادترین است.از همه شادتر&#8230;</p>]]></content:encoded>
								<comments>https://rashhe.kowsarblog.ir/درکِ-یک-آن-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://rashhe.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=948627</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دوباره مینویسم</title>
			<link>https://rashhe.kowsarblog.ir/دوباره-مینویسم-1</link>
			<pubDate>16:31:00 +0430 یکشنبه، 3 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>مهیار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">937955@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​هوالمحبوب&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شاید یک سالی هست که نیامده ام اینجا و چیزی ننوشته ام.پارسال این موقع آنچه سو سو میزد را میخواستم بگویم و سوسو ها را مگر میشد جز به قالب شاعرانگی نوشت؟غالبا هم از پسش برنمی آمدم.من کجا و شعرگونه نوشتن کجا؟&lt;br /&gt;
من می نوشتم تا آنچه در این قلب میگذرد، از بالا ها و پایین ها، از عشق ها و تنفرها، از کفرها و ایمان ها، به کسی برسد.شاید به دردی خورد.&lt;br /&gt;
این آدم امسال کمی تازه شده است.به روز شده است یا شاید عقب رفته.فرق کرده.حس لحظه اش و فرمی که از لحظات پیش چشم دارد هم مثل پارسال نیست.احتمالا این بار با انسان جدیدی روبرو باشیم.این انسان جدید هنوز خرده تفاله هایی از آدم پارسال ته قوری اندیشه اش دارد.عیبی هم در آن نمیبیند.ولی احتمالا خواننده جدید کمی ادعای بالا را باور نکند‌.باز هم عیبی ندارد.عیب آن است که هیچ کس پیچیدگی آدمی را باور نکند.مثلا نداند برای رسیدن به خلوص، گاه باید آب ناخالص را با آب خالص مخلوط کرد.یا نداند جز عده ای که همه ما میشناسیمشان عمده این آدم های اطرافمان در بالاترین سطح خلوصشان هم یک بازیگر قهارند.عمده اینها آن وقت که میبینی رگ غیرتشان باد کرده و فریاد میزنند،فریاد،سرپوشی است برای رگ بی غیرتیشان.حتی وقتی گریه میکند برای مردنت برای تو گریه نمیکند.برای بی کسی خودش گریه میکند.&lt;br /&gt;
&amp;#8220;انسان صانع تصنع است که از حق جز حقیقت صادر نمیشود.&amp;#8221;&lt;br /&gt;
امسال میخواهم دیگر اینجا بنویسم.اگر حق یاری دهد.شاید اینجا کشکولی شد از ده ها قالب نوشتن.امسال از نوشتن چیزی دیگر انتظار دارم پس جور دیگر مینویسم.اینجا، که شاید خانه ای در ته کوچه بن بست در یک محله هزارتو است که هر کس نمیتواند پیدایش کند.&lt;br /&gt;
اوایل نمیدانستم چرا اینجا باید بنویسم.کوثر بلاگ محلی است برای نوشتن طلاب خواهر‌.&lt;br /&gt;
بزرگواری مشورت میداد و میفرمود نه.اینجور نیست.هنوز هم آن مشکلش حل نشده برایم.ولی مینویسم در یک خانه ته کوچه بن بست محله هزارتو.تا دست هرکس به این خودِ جدید نرسد.&lt;/p&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​هوالمحبوب</p>

<p>شاید یک سالی هست که نیامده ام اینجا و چیزی ننوشته ام.پارسال این موقع آنچه سو سو میزد را میخواستم بگویم و سوسو ها را مگر میشد جز به قالب شاعرانگی نوشت؟غالبا هم از پسش برنمی آمدم.من کجا و شعرگونه نوشتن کجا؟<br />
من می نوشتم تا آنچه در این قلب میگذرد، از بالا ها و پایین ها، از عشق ها و تنفرها، از کفرها و ایمان ها، به کسی برسد.شاید به دردی خورد.<br />
این آدم امسال کمی تازه شده است.به روز شده است یا شاید عقب رفته.فرق کرده.حس لحظه اش و فرمی که از لحظات پیش چشم دارد هم مثل پارسال نیست.احتمالا این بار با انسان جدیدی روبرو باشیم.این انسان جدید هنوز خرده تفاله هایی از آدم پارسال ته قوری اندیشه اش دارد.عیبی هم در آن نمیبیند.ولی احتمالا خواننده جدید کمی ادعای بالا را باور نکند‌.باز هم عیبی ندارد.عیب آن است که هیچ کس پیچیدگی آدمی را باور نکند.مثلا نداند برای رسیدن به خلوص، گاه باید آب ناخالص را با آب خالص مخلوط کرد.یا نداند جز عده ای که همه ما میشناسیمشان عمده این آدم های اطرافمان در بالاترین سطح خلوصشان هم یک بازیگر قهارند.عمده اینها آن وقت که میبینی رگ غیرتشان باد کرده و فریاد میزنند،فریاد،سرپوشی است برای رگ بی غیرتیشان.حتی وقتی گریه میکند برای مردنت برای تو گریه نمیکند.برای بی کسی خودش گریه میکند.<br />
&#8220;انسان صانع تصنع است که از حق جز حقیقت صادر نمیشود.&#8221;<br />
امسال میخواهم دیگر اینجا بنویسم.اگر حق یاری دهد.شاید اینجا کشکولی شد از ده ها قالب نوشتن.امسال از نوشتن چیزی دیگر انتظار دارم پس جور دیگر مینویسم.اینجا، که شاید خانه ای در ته کوچه بن بست در یک محله هزارتو است که هر کس نمیتواند پیدایش کند.<br />
اوایل نمیدانستم چرا اینجا باید بنویسم.کوثر بلاگ محلی است برای نوشتن طلاب خواهر‌.<br />
بزرگواری مشورت میداد و میفرمود نه.اینجور نیست.هنوز هم آن مشکلش حل نشده برایم.ولی مینویسم در یک خانه ته کوچه بن بست محله هزارتو.تا دست هرکس به این خودِ جدید نرسد.</p>]]></content:encoded>
								<comments>https://rashhe.kowsarblog.ir/دوباره-مینویسم-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://rashhe.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=937955</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>گوهر</title>
			<link>https://rashhe.kowsarblog.ir/گوهر</link>
			<pubDate>08:16:00 +0330 شنبه، 13 مهر 1398</pubDate>			<dc:creator>مهیار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">829076@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;هوالمحبوب&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چند وقتی است که در لابلای چهره ها،قشرها،شخصیت ها و هر آنکه نماد فکری است و سبکی از زندگی را برگزیده و به دنبال آن میدود و به آن مطمئن است چیزی میجویم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چه چیز؟ و به راستی چه چیز میتوان جست آنگاه که ظاهر فریبت میدهد و همین برای غفلت از باطن کفایت میکند؟&lt;br /&gt;
به چهره یک مرد زحمتکش نانوای مذهبی،به چهره مرد زحمتکش نانوای غیر مذهبی،نویسنده خداجو،نویسنده ملحد،و نویسنده ای که ترکیبی میان این دو است.مردم کوچه وبازار،بازاری زرنگ،بازاری فاسد،بازاری عابد، از طلبه و بسیجی و عشق شهادت گرفته تا منافق صفتان این قشر تا برسد به مخالفانشان&amp;#8230;&lt;br /&gt;
مخالفان سرسخت مذهب و اسلام و ادیان.به آنانکه میان این دو اند و بی تفاوت از کنار معتقد و غیر معتقد میگذرند.به چهره مصمم تک تکشان مینگرم.چیزی میابم؟نمیدانم.&lt;br /&gt;
هر کدام مسیری برگزیده اند و سفارشی دارند.&lt;br /&gt;
بعضی میگویند به ما کاری نداشته باش و راه خود را برو وبرخی میگویند همه را ببین و از بین آنها بهترین را برگزین.&lt;br /&gt;
من اما در این میان میل به گفتگو با همه را دارم.همه&amp;#8230;&lt;br /&gt;
میخواهم همه را بخوانم.همه را بدانم.با همه آنها به گفتگو بنشینم.و راستش این راهی است بس دشوار&amp;#8230;&lt;br /&gt;
علائق و سلائق و افکار و عقائدم اولین مانع اند.از تغییر افکارم بیم ندارم.&lt;br /&gt;
اعتقادم در مواجهه با بعضی میگوید فرد پیش رویت را طرد کن.اما همان اعتقاد میگوید او اعتقادی مخالف تو نیست.او معتقدی مخالف تو است.او روش و منشی را برای زندگی برگزیده برای رهایی.راه را آن یافته و تو دیگر راه را یافته ای&amp;#8230;او از کوی و برزنی گذر کرده که تو نکرده ای.تو نیز گذر کن و آنگاه قضاوت کن.اعتقاد و معتقد دو چیز است. معتقد منعطف است.او انسان است.عمق دارد.لایه دارد.زیر و بم دارد.اعتقاد در دست هر معتقد رنگی به خود میگیرد.پس ببینشان، حتی دروغگویانشان را.&lt;br /&gt;
اگر در این میان هم اعتقادی تازه و برشته یافتی که رنگی به ارغوانی دلت به خود گرفته باشد خوشا حلالت.&amp;#8221;&lt;br /&gt;
اما ترسی هم این میان است.ترس تهمت و افتراء&amp;#8230;&lt;br /&gt;
ترس آنانکه این جستجو را،این حیرت را یا جنون بنامند و یا عصیان و یا التقاط و یا‌&amp;#8230;&lt;br /&gt;
و راستش از همین ترس هم میترسم.چرا که اگر به درستی آزادگی را برگزیده ام بیم تازیانه زبانهای تند و تیز بدگویان هرزه زبان را باید به جان خرید.&lt;br /&gt;
این میل به گفتگو با مردم مختلف آیا به منزله این است که بنیادی برای افکار خویش ندارم؟&lt;br /&gt;
چطور ممکن است اینگونه باشد در حالی که همان بنیاد مرا به چنین گفتگویی میخواند؟&lt;br /&gt;
میل به درک کردن&amp;#8230;میل به گریختن&amp;#8230;میل به بند پاره کردن&amp;#8230;میل به سجده بر انسان&amp;#8230;&lt;br /&gt;
انسان موجودی است عمیق، راه های نرفته زیاد دارد.تو بگو چه دلیل دارد زنی با حجابی نه چندان مطابق وجه و کفینی که امام کاظم میفرماید، کتابی در مورد امام صادق بنویسد و آن را برگ زرینی درمیان کتب تالیفی اش بداند؟مگر نخوانده آنچه را آنان گفته اند؟ او چگونه به امام مینگرد؟ چگونه او را می یابد؟ یا مردی با ظاهری تراشیده و با افکاری توده ای برای حسین گریه کند؟از حسین چه میداند؟اگر حسین او را اینچنین به شور می آورد که برایش اشک بریزد پس چرا این شور او را به اطاعتش نمیکشاند؟و اطاعت از او در چیست؟ظاهر و باطن اطاعت چیست؟&lt;br /&gt;
در آن جوان بسیجی بنگر.ببین چقدر مشتاق دیدار خداست و از آنطرف در برابر آن زن که از پیاده رو میگذرد چقدر مدهوش نشان میدهد.میخواهد ببیندش؟شاید&amp;#8230;و شاید هم چیزی بیشتر میطلبد.خود گمشده اش را نمیطلبد؟شاید&amp;#8230;&lt;br /&gt;
یا آن مرد مذهبی بداخلاق در خانه.چه چیز آنرا آنچنان خشمگین کرده است؟در دل چه غمی می پروراند؟برای او که دل میسوزاند؟دردش چیست؟از چه میرنجد؟نکند از سرخوردگی است؟سرخوردگی از اینکه دوست داشته در مسیرش مثلا به فلان مقام معنوی برسد و نرسیده؟شاید&amp;#8230;&lt;br /&gt;
آن بانوی کارمند بانک هم میداند که مردها حین وصول چک ها یا افتتاح حساب ها یا واریز وجه ها خیره به اویند و باز آرایشی دلبرانه میکند.او چه میخواهد؟اگر قصد بدی ندارد که حتما ندارد، نمیداند لوازم عمل خویش را؟برای او که دل میسوزاند؟&lt;br /&gt;
چه چیز میان این انسان هزار توست؟&lt;br /&gt;
کجا میتوان چنین دلی را به دست آورد که همه را دید و شناخت و به گفتگو نشست؟و برای همه غمخوار بود بی آنکه احساس برتری در ما خیز بردارد، یا تحقیری بر این گفتگو مترتب شود و یا سوء فهمی برای آن دوست متولد گردد؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;و اما مگر انسان چقدر عمر میکند که همه اینها را زیر و رو کند؟&lt;br /&gt;
برای انسان ممکن است که گوهری بیابد که همه منش ها و بینش ها را ببیند و بداند، چنانکه گویی همه را از جان چشیده است؟آن گوهر کجاست؟&lt;br /&gt;
عجیب آنکه همه مدعی اند آن گوهر نزد ماست.شهید میگوید نزد من است و مست غرق در شهوت نیز همین را میگوید.&lt;br /&gt;
و شاید کسی باشد که منکر چنین گوهری باشد.شاید به عددد احتمال ها انسانی موجود باشد.&lt;br /&gt;
ما کجاییم؟من کجاست؟این من پشت صحنه همه این تصمیم ها و اراده ها که بچگی به رویای عروسکی یا تفنگی میخوابید و اکنون اراده ای بزرگتر دارد؟این منِ تو در تو؟و آن گوهر&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چنانچه در این راه احیانا قدمی طی کرده اید و به لاله زاری پاگذاشته اید چند کلامی مرحمتا برای بنده بنویسید. محبت کنید و باز محبت کنید و از نوشتن سخنانی که شعارهایی هستند که بدان ها معتقدیم لکن به یافت قلبی تبدیل نشده اند، پرهیز کنید.&lt;br /&gt;
بیایید از راه های طی شده سخن بگوییم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;متشکر از حسن توجه شما&lt;/p&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوالمحبوب</p>

<p>چند وقتی است که در لابلای چهره ها،قشرها،شخصیت ها و هر آنکه نماد فکری است و سبکی از زندگی را برگزیده و به دنبال آن میدود و به آن مطمئن است چیزی میجویم.</p>

<p>چه چیز؟ و به راستی چه چیز میتوان جست آنگاه که ظاهر فریبت میدهد و همین برای غفلت از باطن کفایت میکند؟<br />
به چهره یک مرد زحمتکش نانوای مذهبی،به چهره مرد زحمتکش نانوای غیر مذهبی،نویسنده خداجو،نویسنده ملحد،و نویسنده ای که ترکیبی میان این دو است.مردم کوچه وبازار،بازاری زرنگ،بازاری فاسد،بازاری عابد، از طلبه و بسیجی و عشق شهادت گرفته تا منافق صفتان این قشر تا برسد به مخالفانشان&#8230;<br />
مخالفان سرسخت مذهب و اسلام و ادیان.به آنانکه میان این دو اند و بی تفاوت از کنار معتقد و غیر معتقد میگذرند.به چهره مصمم تک تکشان مینگرم.چیزی میابم؟نمیدانم.<br />
هر کدام مسیری برگزیده اند و سفارشی دارند.<br />
بعضی میگویند به ما کاری نداشته باش و راه خود را برو وبرخی میگویند همه را ببین و از بین آنها بهترین را برگزین.<br />
من اما در این میان میل به گفتگو با همه را دارم.همه&#8230;<br />
میخواهم همه را بخوانم.همه را بدانم.با همه آنها به گفتگو بنشینم.و راستش این راهی است بس دشوار&#8230;<br />
علائق و سلائق و افکار و عقائدم اولین مانع اند.از تغییر افکارم بیم ندارم.<br />
اعتقادم در مواجهه با بعضی میگوید فرد پیش رویت را طرد کن.اما همان اعتقاد میگوید او اعتقادی مخالف تو نیست.او معتقدی مخالف تو است.او روش و منشی را برای زندگی برگزیده برای رهایی.راه را آن یافته و تو دیگر راه را یافته ای&#8230;او از کوی و برزنی گذر کرده که تو نکرده ای.تو نیز گذر کن و آنگاه قضاوت کن.اعتقاد و معتقد دو چیز است. معتقد منعطف است.او انسان است.عمق دارد.لایه دارد.زیر و بم دارد.اعتقاد در دست هر معتقد رنگی به خود میگیرد.پس ببینشان، حتی دروغگویانشان را.<br />
اگر در این میان هم اعتقادی تازه و برشته یافتی که رنگی به ارغوانی دلت به خود گرفته باشد خوشا حلالت.&#8221;<br />
اما ترسی هم این میان است.ترس تهمت و افتراء&#8230;<br />
ترس آنانکه این جستجو را،این حیرت را یا جنون بنامند و یا عصیان و یا التقاط و یا‌&#8230;<br />
و راستش از همین ترس هم میترسم.چرا که اگر به درستی آزادگی را برگزیده ام بیم تازیانه زبانهای تند و تیز بدگویان هرزه زبان را باید به جان خرید.<br />
این میل به گفتگو با مردم مختلف آیا به منزله این است که بنیادی برای افکار خویش ندارم؟<br />
چطور ممکن است اینگونه باشد در حالی که همان بنیاد مرا به چنین گفتگویی میخواند؟<br />
میل به درک کردن&#8230;میل به گریختن&#8230;میل به بند پاره کردن&#8230;میل به سجده بر انسان&#8230;<br />
انسان موجودی است عمیق، راه های نرفته زیاد دارد.تو بگو چه دلیل دارد زنی با حجابی نه چندان مطابق وجه و کفینی که امام کاظم میفرماید، کتابی در مورد امام صادق بنویسد و آن را برگ زرینی درمیان کتب تالیفی اش بداند؟مگر نخوانده آنچه را آنان گفته اند؟ او چگونه به امام مینگرد؟ چگونه او را می یابد؟ یا مردی با ظاهری تراشیده و با افکاری توده ای برای حسین گریه کند؟از حسین چه میداند؟اگر حسین او را اینچنین به شور می آورد که برایش اشک بریزد پس چرا این شور او را به اطاعتش نمیکشاند؟و اطاعت از او در چیست؟ظاهر و باطن اطاعت چیست؟<br />
در آن جوان بسیجی بنگر.ببین چقدر مشتاق دیدار خداست و از آنطرف در برابر آن زن که از پیاده رو میگذرد چقدر مدهوش نشان میدهد.میخواهد ببیندش؟شاید&#8230;و شاید هم چیزی بیشتر میطلبد.خود گمشده اش را نمیطلبد؟شاید&#8230;<br />
یا آن مرد مذهبی بداخلاق در خانه.چه چیز آنرا آنچنان خشمگین کرده است؟در دل چه غمی می پروراند؟برای او که دل میسوزاند؟دردش چیست؟از چه میرنجد؟نکند از سرخوردگی است؟سرخوردگی از اینکه دوست داشته در مسیرش مثلا به فلان مقام معنوی برسد و نرسیده؟شاید&#8230;<br />
آن بانوی کارمند بانک هم میداند که مردها حین وصول چک ها یا افتتاح حساب ها یا واریز وجه ها خیره به اویند و باز آرایشی دلبرانه میکند.او چه میخواهد؟اگر قصد بدی ندارد که حتما ندارد، نمیداند لوازم عمل خویش را؟برای او که دل میسوزاند؟<br />
چه چیز میان این انسان هزار توست؟<br />
کجا میتوان چنین دلی را به دست آورد که همه را دید و شناخت و به گفتگو نشست؟و برای همه غمخوار بود بی آنکه احساس برتری در ما خیز بردارد، یا تحقیری بر این گفتگو مترتب شود و یا سوء فهمی برای آن دوست متولد گردد؟<br />
&nbsp;و اما مگر انسان چقدر عمر میکند که همه اینها را زیر و رو کند؟<br />
برای انسان ممکن است که گوهری بیابد که همه منش ها و بینش ها را ببیند و بداند، چنانکه گویی همه را از جان چشیده است؟آن گوهر کجاست؟<br />
عجیب آنکه همه مدعی اند آن گوهر نزد ماست.شهید میگوید نزد من است و مست غرق در شهوت نیز همین را میگوید.<br />
و شاید کسی باشد که منکر چنین گوهری باشد.شاید به عددد احتمال ها انسانی موجود باشد.<br />
ما کجاییم؟من کجاست؟این من پشت صحنه همه این تصمیم ها و اراده ها که بچگی به رویای عروسکی یا تفنگی میخوابید و اکنون اراده ای بزرگتر دارد؟این منِ تو در تو؟و آن گوهر&#8230;</p>

<p>&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</p>

<p>چنانچه در این راه احیانا قدمی طی کرده اید و به لاله زاری پاگذاشته اید چند کلامی مرحمتا برای بنده بنویسید. محبت کنید و باز محبت کنید و از نوشتن سخنانی که شعارهایی هستند که بدان ها معتقدیم لکن به یافت قلبی تبدیل نشده اند، پرهیز کنید.<br />
بیایید از راه های طی شده سخن بگوییم.</p>

<p>متشکر از حسن توجه شما</p>]]></content:encoded>
								<comments>https://rashhe.kowsarblog.ir/گوهر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://rashhe.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=829076</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>از مزرعه حیوانات تا پاره سنگ</title>
			<link>https://rashhe.kowsarblog.ir/از-مزرعه-حیوانات-تا-پاره-سنگ</link>
			<pubDate>19:34:00 +0330 سه شنبه، 18 دی 1397</pubDate>			<dc:creator>مهیار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">703606@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;هوالمحبوب&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-image-3616570827579782164jpg.jpg?mtime=1546988865&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-image-3616570827579782164jpg.jpg?mtime=1546988865&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-215291 alignnone size-full&quot; width=&quot;650&quot; height=&quot;812&quot; /&gt;&lt;/a&gt;مدتی بود که میخواستم این کتاب را بخوانم ولی هم اولویت ها مجال نمیداد و هم میترسیدم ذهنیتی که در مورد این رمان پیش از خواندنش در من ایجاد شده بود، روی قضاوتم اثر بگذارد.&lt;br /&gt;
از جرج اورول خلاصه رمان &amp;#8220;۱۹۸۴&amp;#8221; را خوانده بودم آن هم در کتاب &amp;#8220;زندگی در عیش،مردن در خوشیِ&quot;&amp;nbsp; نیل پستمن که علاوه بر این رمان، از رمان &amp;#8220;دنیای شگفت انگیز نوِ&quot;آلدوس هاکسلی استفاده کرده تا نقدی به وضعیت فرهنگی و اجتماعی آمریکای آنروز(حدود اوایل انقلاب خودمان) بنویسد.البته خلاصه این دو رمان را مترجم در اول کتاب آورده است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خلاصه این اواخر آن را خواندم ولی فرصت نمیشد درباره آن بنویسم.این رمان، همانطور که قبلا گفته ام از نظر من کمترین درجه هنری را دارد و به اعتراف همه بیانیه ایدئولوژیک است.یک جورهایی حرفهای صریحش در رمان مثل همین کارگردان اخراجی های ماست.استفاده از نماد هم اگرچه کمی هنر به آن تزریق کرده ولی از سفارشی بودن و ایدئولوژیک بودن آن کم نکرده است.&lt;br /&gt;
فرق است بین هنر و سفارش. شعر یک هنر است ولی نظم سفارش است و همان ذهنیاتی است که در قالب شعر بیان میشود.هنر درد است و از درون میجوشد ولی سفارش به هنر تحمیل میشود.گرافیک، نقاشی نیست.&lt;br /&gt;
گلشن راز هم مثنوی نیست.بگذریم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و اما داستانِ این ذهنیت بد نسبت به این کتاب از آنجاست که به رغم اتفاق همه منتقدین براینکه این کتاب روایت انقلاب بلشویکی اکتبر ۱۹۱۷ روسیه است، تعدادی از روشنفکران و مخالفان نظام جمهوری اسلامی و حتی براندازان و سلطنت طلبان در فضای مجازی و حتی فضای حقیقی توصیه به خواندن این کتاب میکنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مثلا کانالهای فراوانی که در تلگرام بدون هیچ مجوزی پی دی اف هر کتابی که خواستید را به شما میدهند به صورت قابل توجهی دست به انتشار این کتاب میزنند.از آن سو ادمین این کانالها هم اکثرا مواضع ضد نظامشان را در عکس پروفایلشان بروز میدهند.علاوه بر این در خلاصه هایشان، آخر کتاب را فاکتور میگیرند.آنجا که ناپلئون، همان که استبداد را در انقلاب حاکم میکند همان است که از همان اول تفکر انقلابی نداشت و دلش بندِ &amp;#8220;انسان&amp;#8221; شدن بود.( در رمان،انسان=دشمن)&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جالب اینجاست که اوروِل در این رمان هیچ حرفی در مورد نظام لیبرال_سرمایه داری نمیزند و دشمن بودن انسانها_ که تلویحا نماد نظام لیبرالیته هستند_ را گویی میپذیرد.مشخصا آنچه مورد نقد اوست همین انحراف در انقلاب است که افرادی که دل در گروِ انقلاب ندارند، زمام امور را دست میگیرند، استبداد را حاکم میکنند و در آخر نظام را همانند انسانها میکنند&amp;#8230;درست آنچه که پس از پروسترویکا و گلاسنوست در شوروی رخ داد و درست همان که برخی لیبرال های کشورمان آنرا به ملت تحمیل کردند.این نقطه ای است که تقریبا در هیچ خلاصه ای نیامده است و آیا این خطای کوچکی است؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما اینها که میگویم همه توهم توطئه است.بله برای مایی که&amp;nbsp; تاریخ را درست نخوانده ایم ، از جریانات تاریخ ۴۰ ساله خودمان هم خبر نداریم، اهل تحقیق هم نیستیم و اگر مدارکی از اینطرف ارائه شود میگوییم این مدارک ساختگی است ولی از آن طرف با فکر باز میپذیریم، بهترین تاریخ خوانی همین رمان مزرعه حیوانات است.تا آنجا که با خواندن&amp;nbsp; &amp;#8220;میجر پیر&amp;#8221; و &amp;#8220;ناپلئون&amp;#8221; و &amp;#8220;اسنوبال&amp;#8221; بجای تداعیِ &amp;#8220;لنین&amp;#8221; و &amp;#8220;استالین&amp;#8221; و &amp;#8221; تروتسکی&amp;#8221; ، بلا نسبت &amp;#8220;خمینی&amp;#8221; و &amp;#8221; خامنه ای&amp;#8221; و &amp;#8221; هاشمی&quot;(یا منتظری یا&amp;#8230;) را در ذهن بپرورانیم.ما لکم کیف تحکمون&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بله در کانالهایشان توصیه میکنند که تاریخ بخوانیم و وقتی میگوییم چه بخوانیم کتاب مزرعه حیوانات را معرفی میکنند!!!&lt;br /&gt;
مسلم این است که این رمان، توهین آشکار به ملت روسیه آنموقع است.چرا که ملت روسیه را نماد گوسفند ها و اسب ها و پرندگانی میشناسد که آنقدر کودن و احمقند که نه سواد دارند که قوانینشان را بخوانند و نه حافظه تاریخی که دروغهای ناپلئون را باور نکنند.&lt;br /&gt;
تطبیق آن با انقلاب ایران هم همان توهین به ملت ایران است.ولی البته باید به این قضیه کمی شک کرد.به نظر من این قیاس اگر بالعکس شود، پر بیراه نیست.آن دسته ای که بجای تاریخ مزرعه حیوانات میخوانند، لایق چنین وصفی هم هستند.چرا که نه سواد تاریخی دارند که بدانند &amp;#8220;چه&amp;#8221; را از &amp;#8220;کجا&amp;#8221; بخوانند و نه حافظه تاریخی که بدانند چه اتفاقاتی افتاده که ذهن آنها را اینچنین آماده چنین تطبیقات سطحی و سخیفی کرده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;br /&gt;
و حالا موزیک پاره سنگ و سرسام که اینروزها آمده است دقیقا همان نسخه ایرانی مزرعه حیوانات است.هر دو انقلاب را در هر دوکشور افول عقل و خرد میدانند.با این تفاوت که اوروِل، خود تبار هندی-انگلیسی دارد و به شعور مردم روسیه توهین میکند ولی یراحی یک ایرانی است و به ایرانیان توهین میکند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;و در آخر من هم از رفتار امنیتی و سانسوری بیزارم ولی فکر میکنم باید ملت ما مرزی مشخص میان توهین و انتقاد برای خود ترسیم کند.&lt;/p&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوالمحبوب<br />
<a href="http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-image-3616570827579782164jpg.jpg?mtime=1546988865"><img src="http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-image-3616570827579782164jpg.jpg?mtime=1546988865" alt="" class="wp-image-215291 alignnone size-full" width="650" height="812" /></a>مدتی بود که میخواستم این کتاب را بخوانم ولی هم اولویت ها مجال نمیداد و هم میترسیدم ذهنیتی که در مورد این رمان پیش از خواندنش در من ایجاد شده بود، روی قضاوتم اثر بگذارد.<br />
از جرج اورول خلاصه رمان &#8220;۱۹۸۴&#8221; را خوانده بودم آن هم در کتاب &#8220;زندگی در عیش،مردن در خوشیِ"&nbsp; نیل پستمن که علاوه بر این رمان، از رمان &#8220;دنیای شگفت انگیز نوِ"آلدوس هاکسلی استفاده کرده تا نقدی به وضعیت فرهنگی و اجتماعی آمریکای آنروز(حدود اوایل انقلاب خودمان) بنویسد.البته خلاصه این دو رمان را مترجم در اول کتاب آورده است.</p>

<p>خلاصه این اواخر آن را خواندم ولی فرصت نمیشد درباره آن بنویسم.این رمان، همانطور که قبلا گفته ام از نظر من کمترین درجه هنری را دارد و به اعتراف همه بیانیه ایدئولوژیک است.یک جورهایی حرفهای صریحش در رمان مثل همین کارگردان اخراجی های ماست.استفاده از نماد هم اگرچه کمی هنر به آن تزریق کرده ولی از سفارشی بودن و ایدئولوژیک بودن آن کم نکرده است.<br />
فرق است بین هنر و سفارش. شعر یک هنر است ولی نظم سفارش است و همان ذهنیاتی است که در قالب شعر بیان میشود.هنر درد است و از درون میجوشد ولی سفارش به هنر تحمیل میشود.گرافیک، نقاشی نیست.<br />
گلشن راز هم مثنوی نیست.بگذریم&#8230;</p>

<p>و اما داستانِ این ذهنیت بد نسبت به این کتاب از آنجاست که به رغم اتفاق همه منتقدین براینکه این کتاب روایت انقلاب بلشویکی اکتبر ۱۹۱۷ روسیه است، تعدادی از روشنفکران و مخالفان نظام جمهوری اسلامی و حتی براندازان و سلطنت طلبان در فضای مجازی و حتی فضای حقیقی توصیه به خواندن این کتاب میکنند.</p>

<p>مثلا کانالهای فراوانی که در تلگرام بدون هیچ مجوزی پی دی اف هر کتابی که خواستید را به شما میدهند به صورت قابل توجهی دست به انتشار این کتاب میزنند.از آن سو ادمین این کانالها هم اکثرا مواضع ضد نظامشان را در عکس پروفایلشان بروز میدهند.علاوه بر این در خلاصه هایشان، آخر کتاب را فاکتور میگیرند.آنجا که ناپلئون، همان که استبداد را در انقلاب حاکم میکند همان است که از همان اول تفکر انقلابی نداشت و دلش بندِ &#8220;انسان&#8221; شدن بود.( در رمان،انسان=دشمن)</p>

<p>جالب اینجاست که اوروِل در این رمان هیچ حرفی در مورد نظام لیبرال_سرمایه داری نمیزند و دشمن بودن انسانها_ که تلویحا نماد نظام لیبرالیته هستند_ را گویی میپذیرد.مشخصا آنچه مورد نقد اوست همین انحراف در انقلاب است که افرادی که دل در گروِ انقلاب ندارند، زمام امور را دست میگیرند، استبداد را حاکم میکنند و در آخر نظام را همانند انسانها میکنند&#8230;درست آنچه که پس از پروسترویکا و گلاسنوست در شوروی رخ داد و درست همان که برخی لیبرال های کشورمان آنرا به ملت تحمیل کردند.این نقطه ای است که تقریبا در هیچ خلاصه ای نیامده است و آیا این خطای کوچکی است؟</p>

<p>اما اینها که میگویم همه توهم توطئه است.بله برای مایی که&nbsp; تاریخ را درست نخوانده ایم ، از جریانات تاریخ ۴۰ ساله خودمان هم خبر نداریم، اهل تحقیق هم نیستیم و اگر مدارکی از اینطرف ارائه شود میگوییم این مدارک ساختگی است ولی از آن طرف با فکر باز میپذیریم، بهترین تاریخ خوانی همین رمان مزرعه حیوانات است.تا آنجا که با خواندن&nbsp; &#8220;میجر پیر&#8221; و &#8220;ناپلئون&#8221; و &#8220;اسنوبال&#8221; بجای تداعیِ &#8220;لنین&#8221; و &#8220;استالین&#8221; و &#8221; تروتسکی&#8221; ، بلا نسبت &#8220;خمینی&#8221; و &#8221; خامنه ای&#8221; و &#8221; هاشمی"(یا منتظری یا&#8230;) را در ذهن بپرورانیم.ما لکم کیف تحکمون&#8230;</p>

<p>بله در کانالهایشان توصیه میکنند که تاریخ بخوانیم و وقتی میگوییم چه بخوانیم کتاب مزرعه حیوانات را معرفی میکنند!!!<br />
مسلم این است که این رمان، توهین آشکار به ملت روسیه آنموقع است.چرا که ملت روسیه را نماد گوسفند ها و اسب ها و پرندگانی میشناسد که آنقدر کودن و احمقند که نه سواد دارند که قوانینشان را بخوانند و نه حافظه تاریخی که دروغهای ناپلئون را باور نکنند.<br />
تطبیق آن با انقلاب ایران هم همان توهین به ملت ایران است.ولی البته باید به این قضیه کمی شک کرد.به نظر من این قیاس اگر بالعکس شود، پر بیراه نیست.آن دسته ای که بجای تاریخ مزرعه حیوانات میخوانند، لایق چنین وصفی هم هستند.چرا که نه سواد تاریخی دارند که بدانند &#8220;چه&#8221; را از &#8220;کجا&#8221; بخوانند و نه حافظه تاریخی که بدانند چه اتفاقاتی افتاده که ذهن آنها را اینچنین آماده چنین تطبیقات سطحی و سخیفی کرده است.<br />
&nbsp; &nbsp;<br />
و حالا موزیک پاره سنگ و سرسام که اینروزها آمده است دقیقا همان نسخه ایرانی مزرعه حیوانات است.هر دو انقلاب را در هر دوکشور افول عقل و خرد میدانند.با این تفاوت که اوروِل، خود تبار هندی-انگلیسی دارد و به شعور مردم روسیه توهین میکند ولی یراحی یک ایرانی است و به ایرانیان توهین میکند&#8230;</p>

<p>&nbsp;و در آخر من هم از رفتار امنیتی و سانسوری بیزارم ولی فکر میکنم باید ملت ما مرزی مشخص میان توهین و انتقاد برای خود ترسیم کند.</p>]]></content:encoded>
								<comments>https://rashhe.kowsarblog.ir/از-مزرعه-حیوانات-تا-پاره-سنگ#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://rashhe.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=703606</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قصه انس</title>
			<link>https://rashhe.kowsarblog.ir/قصه-انس</link>
			<pubDate>09:32:00 +0330 پنجشنبه، 6 دی 1397</pubDate>			<dc:creator>مهیار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">700234@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;هوالمحبوب&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سوم راهنمایی بودیم. یکی از درس های نگارش کتاب ادبیات فارسی مان شیوه نامه نگاری بود.دبیر انشایمان آقای شهریاری که از ته دل ارادت ویژه ای به او داشتم، به عنوان تکلیف از ما خواست نامه ای بنویسیم و به مدرسه بفرستیم تا برسد به دست او&amp;#8230;&lt;br /&gt;
و با این تکلیف، ما هم با شیوه نامه نگاری آشنا شدیم. در آن روزها نابخود و بی اراده، محبتی نسبت به امام خمینی(ره) برایم پیدا شده بود.اصلا یادم نمی آید چرا و از کجا این محبت پیدا شده بود&amp;#8230; شاید دلیلش محبت بی انتهای پدرم به ایشان بود. و شاید دلیلش بحث هایی بود که از مدرسه تا نزدیکی خانه مان با رفقایم داشتیم.بحث هایی که هیچوقت در طول سه سال تمامی نداشت و همینها باعث میشد که بیش از پیش سوال کنم،گاهی کتاب بخوانم، تحقیق کنم و با ابعاد زندگی ایشان بیشتر آشنا شوم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;محبت و انس به امام خمینی(ره) باعث شد بعد از آن تکلیف، اولین نامه ام را با شوقی وصف ناپذیر برای حضرت امام بنویسم. از پدرم اجازه گرفتم که نامه ام را بفرستم.حتی از پدرم خواستم که نپرسد برای چه کسی نامه مینویسم.&lt;br /&gt;
به که مینوشتم؟ حضرت امام.&lt;br /&gt;
به کجا؟ جماران.&lt;br /&gt;
نوشتم برسد به دست حاج عیسی جعفری خادم امام.اول نامه هم خواهش کردم که نامه را بگذارند روی صندلی معروف ایشان.&lt;br /&gt;
من نمیدانم این انس قلبی چطور وارد قلبم شده بود.بحث های سیاسی هم که در اوایل ریاست جمهوری احمدی نژاد به ما هم سرایت کرده بود.دوستانم اگر راجع به انقلاب بد میگفتند، در آخر بحث و استدلال در دلم میگفتم برایم همین بس است که من، دراین سن، و در حالی که امام را ندیده ام اینچنین عاشق او شده ام،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-1546041889017.jpg?mtime=1546041888&quot;&gt;&lt;img width=&quot;180&quot; height=&quot;258&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-1546041889017.jpg?mtime=1546041888&quot; title=&quot;&quot; class=&quot;alignهیچ كدام size-full wp-image-213605&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-image-2820865713379097jpg.jpg?mtime=1546041996&quot;&gt;&lt;img width=&quot;310&quot; height=&quot;207&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-image-2820865713379097jpg.jpg?mtime=1546041996&quot; title=&quot;&quot; class=&quot;alignهیچ كدام size-full wp-image-213606&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چه برسد به آن جوانهایی که با اشاره او خودشان را به زیر شنی تانک ها سپردند و تکه تکه شدند.و مگر میشود بدون عشق، خود را به چنگال چنین مرگی یا چنین شکنجه ای سپرد؟&lt;br /&gt;
جوانهایی که آرزوی همه زندگیشان تنها و تنها بعداز زیارت کربلا، دیدن روی گل امام بود و با اینهمه هیچ وقت دیدار برایشان حاصل نشد.&lt;br /&gt;
و نوجوانهایی از جنس مهدی طحانیان که تنها از عشق امام، چنان شکنجه های کشنده ای را در دوران اسارت و بی کسی تحمل کردند و.با اینکه میتوانستند عضو اسرای مدرسه اطفال بشوند&amp;nbsp; و اسارتشان را با تلویزیون و پینگ پنگ و فوتبال و سهم غذای بیشتر و&amp;#8230;بگذرانند، ولی به عشق حضرت امام چنین کاری نکردند و بدترین شکنجه ها را به جان خریدند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
حتی آنان که توهین های بیشمار به انقلاب و نظام و امام و مقام معظم رهبری میکنند هم، خودشان نمیدانند در ظل این حیات است که میتوانند چنین حرفهایی بزنند.حیاتی که رهآورد اشراق حقیقت انقلاب به قلب نورانی حضرت امام بود.&lt;br /&gt;
از آن روزها گاهی آن محبت مثل شکوفه ای نورسیده تازه میشد واینبار باز یکی از آن روزهاست&amp;#8230;&lt;br /&gt;
با خواندن این کتاب، بیش از همه روزگار این چندسال، آن انس، تازه شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;
حرف بنده در مورد احساس حیات هست.این حس رو در هیچ جا، مگر درباره اولیای خدا نمیبینید.جوری که وقتی از ولی خدا تبعیت میکنی انگار تازه زندگیت معنا پیدا میکنه.پس اونچه که در مورد شخصیت های کاریزماتیک تاریخی میگند ربطی به موضوع ما نداره و تخصصا از اون خارجه.چرا که خیلی ها مطیع چنین شخصیت هایی میشن ولی ممکنه احساس حیاتی در میان نباشه.&quot;هیتلر&amp;#8221; میتونه مثال خوبی باشه و رمانِ &amp;#8220;در غرب خبری نیست&amp;#8221; اثرِ &amp;#8220;اریش ماریا رمارک&amp;#8221; هم موضوع رو روشنتر میکنه.شرح احساس حیات کار ساده ای نیست.&lt;/p&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوالمحبوب</p>

<p>سوم راهنمایی بودیم. یکی از درس های نگارش کتاب ادبیات فارسی مان شیوه نامه نگاری بود.دبیر انشایمان آقای شهریاری که از ته دل ارادت ویژه ای به او داشتم، به عنوان تکلیف از ما خواست نامه ای بنویسیم و به مدرسه بفرستیم تا برسد به دست او&#8230;<br />
و با این تکلیف، ما هم با شیوه نامه نگاری آشنا شدیم. در آن روزها نابخود و بی اراده، محبتی نسبت به امام خمینی(ره) برایم پیدا شده بود.اصلا یادم نمی آید چرا و از کجا این محبت پیدا شده بود&#8230; شاید دلیلش محبت بی انتهای پدرم به ایشان بود. و شاید دلیلش بحث هایی بود که از مدرسه تا نزدیکی خانه مان با رفقایم داشتیم.بحث هایی که هیچوقت در طول سه سال تمامی نداشت و همینها باعث میشد که بیش از پیش سوال کنم،گاهی کتاب بخوانم، تحقیق کنم و با ابعاد زندگی ایشان بیشتر آشنا شوم.</p>

<p>محبت و انس به امام خمینی(ره) باعث شد بعد از آن تکلیف، اولین نامه ام را با شوقی وصف ناپذیر برای حضرت امام بنویسم. از پدرم اجازه گرفتم که نامه ام را بفرستم.حتی از پدرم خواستم که نپرسد برای چه کسی نامه مینویسم.<br />
به که مینوشتم؟ حضرت امام.<br />
به کجا؟ جماران.<br />
نوشتم برسد به دست حاج عیسی جعفری خادم امام.اول نامه هم خواهش کردم که نامه را بگذارند روی صندلی معروف ایشان.<br />
من نمیدانم این انس قلبی چطور وارد قلبم شده بود.بحث های سیاسی هم که در اوایل ریاست جمهوری احمدی نژاد به ما هم سرایت کرده بود.دوستانم اگر راجع به انقلاب بد میگفتند، در آخر بحث و استدلال در دلم میگفتم برایم همین بس است که من، دراین سن، و در حالی که امام را ندیده ام اینچنین عاشق او شده ام،</p>

<p><a href="http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-1546041889017.jpg?mtime=1546041888"><img width="180" height="258" alt="" src="http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-1546041889017.jpg?mtime=1546041888" title="" class="alignهیچ كدام size-full wp-image-213605" /></a></p>

<p><a href="http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-image-2820865713379097jpg.jpg?mtime=1546041996"><img width="310" height="207" alt="" src="http://rashhe.kowsarblog.ir/media/blogs/rashhe/mobile/wp-image-2820865713379097jpg.jpg?mtime=1546041996" title="" class="alignهیچ كدام size-full wp-image-213606" /></a></p>

<p>چه برسد به آن جوانهایی که با اشاره او خودشان را به زیر شنی تانک ها سپردند و تکه تکه شدند.و مگر میشود بدون عشق، خود را به چنگال چنین مرگی یا چنین شکنجه ای سپرد؟<br />
جوانهایی که آرزوی همه زندگیشان تنها و تنها بعداز زیارت کربلا، دیدن روی گل امام بود و با اینهمه هیچ وقت دیدار برایشان حاصل نشد.<br />
و نوجوانهایی از جنس مهدی طحانیان که تنها از عشق امام، چنان شکنجه های کشنده ای را در دوران اسارت و بی کسی تحمل کردند و.با اینکه میتوانستند عضو اسرای مدرسه اطفال بشوند&nbsp; و اسارتشان را با تلویزیون و پینگ پنگ و فوتبال و سهم غذای بیشتر و&#8230;بگذرانند، ولی به عشق حضرت امام چنین کاری نکردند و بدترین شکنجه ها را به جان خریدند&#8230;<br />
.<br />
.<br />
حتی آنان که توهین های بیشمار به انقلاب و نظام و امام و مقام معظم رهبری میکنند هم، خودشان نمیدانند در ظل این حیات است که میتوانند چنین حرفهایی بزنند.حیاتی که رهآورد اشراق حقیقت انقلاب به قلب نورانی حضرت امام بود.<br />
از آن روزها گاهی آن محبت مثل شکوفه ای نورسیده تازه میشد واینبار باز یکی از آن روزهاست&#8230;<br />
با خواندن این کتاب، بیش از همه روزگار این چندسال، آن انس، تازه شد.</p>

<p>پ.ن:<br />
حرف بنده در مورد احساس حیات هست.این حس رو در هیچ جا، مگر درباره اولیای خدا نمیبینید.جوری که وقتی از ولی خدا تبعیت میکنی انگار تازه زندگیت معنا پیدا میکنه.پس اونچه که در مورد شخصیت های کاریزماتیک تاریخی میگند ربطی به موضوع ما نداره و تخصصا از اون خارجه.چرا که خیلی ها مطیع چنین شخصیت هایی میشن ولی ممکنه احساس حیاتی در میان نباشه."هیتلر&#8221; میتونه مثال خوبی باشه و رمانِ &#8220;در غرب خبری نیست&#8221; اثرِ &#8220;اریش ماریا رمارک&#8221; هم موضوع رو روشنتر میکنه.شرح احساس حیات کار ساده ای نیست.</p>]]></content:encoded>
								<comments>https://rashhe.kowsarblog.ir/قصه-انس#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://rashhe.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=700234</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>آدم قحطی</title>
			<link>https://rashhe.kowsarblog.ir/آدم-قحطی</link>
			<pubDate>02:23:00 +0330 سه شنبه، 4 دی 1397</pubDate>			<dc:creator>مهیار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">699093@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;هوالمحبوب&lt;br /&gt;
امروز را که میبینیم، باید مایه تاسفمان باشد که دیگر بعضی آدم ها قحط شده اند.اینقدر انسانها عجیب شده اند و پیچیده، که خودشان هم نمیدانند که هستند و چه میخواهند از این حیات نکبت بارشان&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زمان تند پیش میرود و انسانها زودتر از آنچه فکرش را میکردیم دارند دست خود را رو میکنند.چهره اصلی دریوزگانِ چنبره زده به گرداب شیطان نیز، بسیار نمایان تر از قبل گشته.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انتخاب را از انسانها نمیشود سلب کرد ولی میتوان به او طریق انتخاب را گفت. اما که باید بگوید؟ همه که فقط حرف میزنیم. و حرص میخوریم که این چه انتخابی بود. از هم عصبانی هستیم.تقصیرها را به گردن هم می اندازیم.از هم کینه میگیریم بدون آنکه همدیگر را بفهمیم. در این اثنا هم آن روباهان مکار دستمان را از پشت میبندند و به ریشمان میخندند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اصرار داریم به نفهمیدن یکدیگر&amp;#8230;اصرار داریم به لازم الاجرا دانستنِ نطق های برآمده از خودخواهی و خودبینی و خودرأيیِ مان&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تنها درک خود را از زندگی، درک، و تنها مشکلات خود را، مشکل، و تنها سخن خود را، سخنِ اصیل میدانیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این بلای همه است، کم و بیش&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من که نمیدانم ولی کسی میگفت گریبانِ برخی اهل سلوکمان را هم گرفته&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خیلی بدفهمی است که بگویی من اینگونه نیستم.همه هستیم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در این میان اگر کسی دم از ظهور و انتظار میزند و میگوید آن حضرت که بیاید همه چیز حل میشود و تا آن دم اوضاع همین است که هست و صبح های جمعه ندبه کنان &amp;#8221; أين قاصم شوكة المعتدين&amp;#8221; فریاد میکند، به نظر، ابتدا باید با دست ملکوتی همان حضرت، بت بزرگ درون خود را شکسته باشد&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ولی مگر اینها دستورات اخلاقی است؟؟؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرنوشت محتوم جهان در دستان ماست و ما بی آنکه به واقع از حقیقت بویی برده باشیم با مفهوم بازی پی این هستیم که کدام دستور بهتر از دیگری است&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یا هنوز بچه ایم و بزرگ نشده ایم و در رویای کودکی به سر میبریم و یا خوابیم، خواب&amp;#8230;&lt;/p&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوالمحبوب<br />
امروز را که میبینیم، باید مایه تاسفمان باشد که دیگر بعضی آدم ها قحط شده اند.اینقدر انسانها عجیب شده اند و پیچیده، که خودشان هم نمیدانند که هستند و چه میخواهند از این حیات نکبت بارشان&#8230;</p>

<p>زمان تند پیش میرود و انسانها زودتر از آنچه فکرش را میکردیم دارند دست خود را رو میکنند.چهره اصلی دریوزگانِ چنبره زده به گرداب شیطان نیز، بسیار نمایان تر از قبل گشته.</p>

<p>انتخاب را از انسانها نمیشود سلب کرد ولی میتوان به او طریق انتخاب را گفت. اما که باید بگوید؟ همه که فقط حرف میزنیم. و حرص میخوریم که این چه انتخابی بود. از هم عصبانی هستیم.تقصیرها را به گردن هم می اندازیم.از هم کینه میگیریم بدون آنکه همدیگر را بفهمیم. در این اثنا هم آن روباهان مکار دستمان را از پشت میبندند و به ریشمان میخندند&#8230;</p>

<p>اصرار داریم به نفهمیدن یکدیگر&#8230;اصرار داریم به لازم الاجرا دانستنِ نطق های برآمده از خودخواهی و خودبینی و خودرأيیِ مان&#8230;</p>

<p>تنها درک خود را از زندگی، درک، و تنها مشکلات خود را، مشکل، و تنها سخن خود را، سخنِ اصیل میدانیم.</p>

<p>این بلای همه است، کم و بیش&#8230;</p>

<p>من که نمیدانم ولی کسی میگفت گریبانِ برخی اهل سلوکمان را هم گرفته&#8230;</p>

<p>خیلی بدفهمی است که بگویی من اینگونه نیستم.همه هستیم&#8230;</p>

<p>در این میان اگر کسی دم از ظهور و انتظار میزند و میگوید آن حضرت که بیاید همه چیز حل میشود و تا آن دم اوضاع همین است که هست و صبح های جمعه ندبه کنان &#8221; أين قاصم شوكة المعتدين&#8221; فریاد میکند، به نظر، ابتدا باید با دست ملکوتی همان حضرت، بت بزرگ درون خود را شکسته باشد&#8230;</p>

<p>ولی مگر اینها دستورات اخلاقی است؟؟؟</p>

<p>سرنوشت محتوم جهان در دستان ماست و ما بی آنکه به واقع از حقیقت بویی برده باشیم با مفهوم بازی پی این هستیم که کدام دستور بهتر از دیگری است&#8230;</p>

<p>یا هنوز بچه ایم و بزرگ نشده ایم و در رویای کودکی به سر میبریم و یا خوابیم، خواب&#8230;</p>]]></content:encoded>
								<comments>https://rashhe.kowsarblog.ir/آدم-قحطی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://rashhe.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=699093</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
