قصه انس

هوالمحبوب

سوم راهنمایی بودیم. یکی از درس های نگارش کتاب ادبیات فارسی مان شیوه نامه نگاری بود.دبیر انشایمان آقای شهریاری که از ته دل ارادت ویژه ای به او داشتم، به عنوان تکلیف از ما خواست نامه ای بنویسیم و به مدرسه بفرستیم تا برسد به دست او…
و با این تکلیف، ما هم با شیوه نامه نگاری آشنا شدیم. در آن روزها نابخود و بی اراده، محبتی نسبت به امام خمینی(ره) برایم پیدا شده بود.اصلا یادم نمی آید چرا و از کجا این محبت پیدا شده بود… شاید دلیلش محبت بی انتهای پدرم به ایشان بود. و شاید دلیلش بحث هایی بود که از مدرسه تا نزدیکی خانه مان با رفقایم داشتیم.بحث هایی که هیچوقت در طول سه سال تمامی نداشت و همینها باعث میشد که بیش از پیش سوال کنم،گاهی کتاب بخوانم، تحقیق کنم و با ابعاد زندگی ایشان بیشتر آشنا شوم.

محبت و انس به امام خمینی(ره) باعث شد بعد از آن تکلیف، اولین نامه ام را با شوقی وصف ناپذیر برای حضرت امام بنویسم. از پدرم اجازه گرفتم که نامه ام را بفرستم.حتی از پدرم خواستم که نپرسد برای چه کسی نامه مینویسم.
به که مینوشتم؟ حضرت امام.
به کجا؟ جماران.
نوشتم برسد به دست حاج عیسی جعفری خادم امام.اول نامه هم خواهش کردم که نامه را بگذارند روی صندلی معروف ایشان.
من نمیدانم این انس قلبی چطور وارد قلبم شده بود.بحث های سیاسی هم که در اوایل ریاست جمهوری احمدی نژاد به ما هم سرایت کرده بود.دوستانم اگر راجع به انقلاب بد میگفتند، در آخر بحث و استدلال در دلم میگفتم برایم همین بس است که من، دراین سن، و در حالی که امام را ندیده ام اینچنین عاشق او شده ام،

چه برسد به آن جوانهایی که با اشاره او خودشان را به زیر شنی تانک ها سپردند و تکه تکه شدند.و مگر میشود بدون عشق، خود را به چنگال چنین مرگی یا چنین شکنجه ای سپرد؟
جوانهایی که آرزوی همه زندگیشان تنها و تنها بعداز زیارت کربلا، دیدن روی گل امام بود و با اینهمه هیچ وقت دیدار برایشان حاصل نشد.
و نوجوانهایی از جنس مهدی طحانیان که تنها از عشق امام، چنان شکنجه های کشنده ای را در دوران اسارت و بی کسی تحمل کردند و.با اینکه میتوانستند عضو اسرای مدرسه اطفال بشوند  و اسارتشان را با تلویزیون و پینگ پنگ و فوتبال و سهم غذای بیشتر و…بگذرانند، ولی به عشق حضرت امام چنین کاری نکردند و بدترین شکنجه ها را به جان خریدند…
.
.
حتی آنان که توهین های بیشمار به انقلاب و نظام و امام و مقام معظم رهبری میکنند هم، خودشان نمیدانند در ظل این حیات است که میتوانند چنین حرفهایی بزنند.حیاتی که رهآورد اشراق حقیقت انقلاب به قلب نورانی حضرت امام بود.
از آن روزها گاهی آن محبت مثل شکوفه ای نورسیده تازه میشد واینبار باز یکی از آن روزهاست…
با خواندن این کتاب، بیش از همه روزگار این چندسال، آن انس، تازه شد.

پ.ن:
حرف بنده در مورد احساس حیات هست.این حس رو در هیچ جا، مگر درباره اولیای خدا نمیبینید.جوری که وقتی از ولی خدا تبعیت میکنی انگار تازه زندگیت معنا پیدا میکنه.پس اونچه که در مورد شخصیت های کاریزماتیک تاریخی میگند ربطی به موضوع ما نداره و تخصصا از اون خارجه.چرا که خیلی ها مطیع چنین شخصیت هایی میشن ولی ممکنه احساس حیاتی در میان نباشه."هیتلر” میتونه مثال خوبی باشه و رمانِ “در غرب خبری نیست” اثرِ “اریش ماریا رمارک” هم موضوع رو روشنتر میکنه.شرح احساس حیات کار ساده ای نیست.

  • 5 stars
    نظر از: عابدی
    1397/10/15 @ 08:24:49 ق.ظ

    عابدی [عضو] 

    سلام
    کتابیست عالی این گتاب
    موفق باشی

  • مهیار
    نظر از: مهیار
    1397/10/15 @ 12:47:26 ب.ظ

    مهیار [عضو] 

    سلام.
    بله یقینا
    ممنون

  • 5 stars
    نظر از: خادم المهدی
    1397/10/10 @ 12:01:22 ب.ظ

    خادم المهدی [عضو] 

    احسنت

  • مهیار
    نظر از: مهیار
    1397/10/10 @ 01:05:35 ب.ظ

    مهیار [عضو] 

    ممنونم…

  • 5 stars
    نظر از: یار مهـــدی
    1397/10/08 @ 09:40:05 ب.ظ

    یار مهـــدی [عضو] 

    سلام علیکم
    قصه‌ی اُنستان به دل نشست …
    کتاب سرباز کوچک امام هم بی نظیره!
    ـــــــ
    موفق باشید

  • مهیار
    نظر از: مهیار
    1397/10/08 @ 09:54:14 ب.ظ

    مهیار [عضو] 

    سپاس از لطف شما…

  • 5 stars
    نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ
    1397/10/08 @ 10:20:12 ق.ظ

    پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو] 

    با سلام و احترام
    مطلب شما در قسمت مطالب منتخب درج گردید.
    موفق باشید

  • مهیار
    نظر از: مهیار
    1397/10/08 @ 09:07:27 ب.ظ

    مهیار [عضو] 

    ممنون از لطف شما…

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.